بلور نامه
من این صفحات را برای دخترم مینویسم تاوقتی بزرگ شد انهارو بخونه وازکارهای بچگیش بیخبر نمونه.فاطمه من مثل بلور زیباست وشفاف.با کوچکترین تلنگری میشکنه ومن خودم رو در او میبینم.
نگارش در تاريخ سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ توسط مامان شیما

آسمان نمای من

دوشنبه من همراه پدرم به کانون برای آسمان نمایی  رفتم0

وقتی من رسیدم ، قصمت  اول سیاره ها دوره  خوشید

می چرخیدند 0 نام آن ها زهیل، مریخ ،زمین ، نپتون ، پلوتن و مشتری هست0 بخش دوم  خانم آسمان را نشان داد 0

ستاره ها، خورشید . . . 0 وقتی به بیرون رفتیم ،خانم گفت:هر چی یادتونه بکشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگارش در تاريخ سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ توسط مامان شیما

آسمان نمای من

دوشنبه من همراه پدرم به کانون برای آسمان نمایی  رفتم0

وقتی من رسیدم ، قصمت  اول سیاره ها دوره  خوشید

می چرخیدند 0 نام آن ها زهیل، مریخ ،زمین ، نپتون ، پلوتن و مشتری هست0 بخش دوم  خانم آسمان را نشان داد 0

ستاره ها، خورشید . . . 0 وقتی به بیرون رفتیم ،خانم گفت:هر چی یادتونه بکشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگارش در تاريخ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مامان شیما

سالی که گذشت برای ما پر از خاطرات جدید بود.

ای کاش خود فاطمه زودتر مشغول نوشتن شه تا من مجبور نباشم همه را در یک نوبت بنویسم. جشن ها ،اردوها ، دوستیها ، بیماریها ، همه یکباره از نظرم گذشت .البته همه اتفاقات خوب در دو دی وی دی از طرف مدرسه داده شده.منتظر

بهار زمان شکوفایی فاطمه بود. اولا برای بار اول هدیه تولد پدرش فایلی بود که فاطمه در محیط ورد کار کرد واین توانایی رو از  تدریس معلم خوب کامپیوترش بدست اورده بود.تشویق

زمینه دیگر فاطمه سرودن شعر بود که اول بار برای معلمش شعری گفت ومن و شاعر جوان خانواده "حسن سه نوبری "  دستی به سرو گوشش کشیدیم وفاطمه با خط خوش که انهم اموخته امسالش بود برای همه معلمها نوشت وبه همرا ه گلدان "شمعدانی " که خودش کاشته بود برای معلمش برد.هورا

به قول فاطمه با وجود اینکه مدیر روز قبل از بچه ها خواسته بود از معلمها تقدیر مادی انجام ندهند ،هر کدام  سعی داشتند با سینی و انگشتر وچادر و... دل معلم را بدست اورند. افسوس

اما معلم فاطمه خانم محبوبه واعظ حسینی هدیه فاطمه را تحویل گرفته بود .چند بار پرسیده بود که واقعا خودت این گلدان را کاشتی ؟قلب

معلم سال گذشته اش هم که خانم فرشته صفری بود به فاطمه گفته بود گلدانی که به مندادی گلهای ریز صورتی زیبایی داده است.قلب

خداراشکر که تا به حال  دوتا معلم خوش فهم و خوش ذوق  قسمت فاطمه شده که لیاقت نام فرهنگی را دارند. خداوند خیرشان دهد...

بعد از این قضیه فاطمه چندتا شعر دیگر هم گفته که باید یکی یکی بنویسم.

                                معلمی دارم مثل پروانه

                                مثل گلهای رنگارنگ

                                مثل خورشید در آسمان

                                                                درس میدهد صبح تا ظهر

                                شاگردان او خوب گوش میکنند درس را

                                  مثل جوجه هایی که درلانه کوچک خود

                                                                           گوش میکنند آواز مادر را

نگارش در تاريخ چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ توسط مامان شیما

روز جشن شکوفه ها ، لباس فاطمه آماده نبود،البته برای گرفتن عکس مدرسه،

از خیاطی ،لباسی قرض گرفتم .

 


اولین روز مدرسه ،فاطمه در حیاط مدرسه........

 



ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ توسط مامان شیما

فکر میکنم اواخر بهار بود که از بناهای کاشان دیدن کردیم ،اینجا خانه "تاج" است:

 

 

برای بچه ها خیلی جالب بود دیدن خانه های قدیمی.

اینجا هم منطقه تپه های باستانی "سیلک " است. که البته برای بچه ها فقط جایی برای دویدن وبالا رفتن بود.

 

 

امسال برای بار اول تولد بچه ها رو خانوادگی برگزار کردیم ،جای اقوام خالی بود اما به بچه ها خوش گذشت چون زمان بیشتری برای آنها وخواسته هاشون داشتیم.

این تصویر فاطمه مربوط به "رنگین کمان " درروز تولد برادرشه.

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ توسط مامان شیما

 

کتابی که امروز فاطمه  خواند  ،سومین کتابیست که از کانون  تهران امانت گرفته

است.تعجب مجموعه ای از چند داستان که با نثری روان وشیوا ،آداب نماز را به بچه ها

آموزش میدهد. لبخند

هربار که فاطمه کتابی میهواند از او میخواهم خلاصه آنرا برای کس دیگری تعریف

کند واز آن نتیجه بگیرد.تشویق

حالا فاطمه خلاصه بخش "نماز فرشته" را میگوید:

" فرشته نماز میخواند. امیر کوچولو برادرش هم در اتاق بازی

میکرد. داداشش رفت سر جانماز خواهرش.وقتی فرشته سجده

میکرد ،بعد از اون هم امیر کوچولو سجده میکرد. هی فرشته

،هی امیر...همینجور که فرشته نماز میخوند ،خنده اش گرفت.

وقتی ماندر متوجه شد اومد وامیر رو برد اون طرف.  وقتی نماز

فرشته تمام شد ،مادر به او گفت "دخترم ،دوباره نماز بخوان"

فرشته گفت :"چرا ،منکه درست خوندم؟"

مادر گفت :" آدم وقتی چلوی یک شخص مهم می ایسته

وصحبت میکنه نباید چیزی بخوره  یا بنوشه با خنده اش بگیره

...مثل وقتی که جلوی مدیر مدرسه هستی"

فرشته لپ داداشش رو گرفت وگفت " ای شیطون !دیدی

نمازم رو باطل کردی؟"

من دو نتیجه  از این قصه گرفتم .اول اینکه چجوری باید جلوی

خدا نماز خوند. دومی اینکه اگه مثلا برادرم  هر اشتباهی کرد ،

باهاش با مهربونی رفتار کنم نه با عصبانیت."

                                                                                                                                                                                                                                                                                                پایان

اسم این کتاب هست:"نماز فرشته ها

نویسنده :  نورا حق پرست

انتشارات:کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان

 

نگارش در تاريخ یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ توسط مامان شیما

بالاخره به تهران بازگشتیم.در اولین فرصت فاطمه را به عضویت کانون پرورش فکری

محله مان در آوردم.البته در قم هم اینکار را کرده بودم. علاقه فراوانی به مطالعه

کتاب دارد تشویق

.وقتی کتاب میخواند ،باید گوش کنم  تا اشکالاتش را بگیرم. از اینجا ببعد را خودش

دیکته میکند:تعجب

                        "از اول ماه رمضان شروع کردم به روزه گرفتن. اما نه خیلی زیاد.

اولش یکبار گرفتم . اوه یادم رفت! نوع روزه ام را بگویم. چون من هنوز بچه

هستم و7 سال دارم،روزه کله گنجشکی میگیرم.لبخند

                        حالا میخوام از مسافرت شمال بگویم. اولش خیلی اشتیاق

داشتم که بدانم شمال چه شکلیه؟ با اینکه رفته بودم ولی جنگل

روی کوه را ندیده بودم. یکبار رفتیم زیر سایه یک درخت  وکنار

یک رود نشستیم .زیر یک پل ! ناهار ،آش

خوردیم  با کتلت.البته به من چسبید ولی فکر نکنم به بقیه

چسبیده باشه .مژه

من و بابا و داداش

روز آخر به دریا رفتیم .اون دریا موج داشت .اما دریایی که روز

قبل رفته بودیم ،موج نداشت. حسابی صدف جمع

                    کردم .دست بابام درد نکنه ،خیلی زحمت کشید.ماچ


قبل از شمال به مشهد رفته بودیم. ما باقطار رفتیم .قطار

اول خیلی خنک بود ولی برگشتنه ،قطار گرم بودکلافه

.روزی دو بار به حرم آقا امام رضا  (علیه السلام)میرفتیم.یکبار

که رفتیم حرم ،من گشنم شد. درها بسته بود. خدا روشکر یک

لحظه درها رو باز کردند. من ومامان رفتیم بیرون.مامان برام

بستنی گرفت.هورا

من همه رو دعا کردم . فرشته

جایی که مانده بودیم آپارتمان بود  . با میز وصندلی نهار خوری

ویک آشپزخانه بزرگ. تلوزیونش کانال پنج را نمیگرفت.

دوتا اتاق خواب داشت.یه حموم هم وسطش. دستشویی کنار

در بود.

مادربزرگم رو زمین میخوابید.من حرفی نداشتم که روی تخت

من بخوابه.تشویق

حالا از روز آخر میگم. یکبار رفتیم حرم. پدرم پاش درد میکرد

ومادربزرگم بیحال بود.افسوس

من ومامان وداداشم رفتیم حرم . اونروز مامانم برای

هردوتامون چهارتا خوراکی گرفت.هورامال من

،دونات،شکلات سنگی ،آلوچه ویک آبمیوه بود. همشون رو تو

قطار یکدفعه خوردم.اوه

وقتی رسیدیم نصفه شب بود.

باز هم دست بابا درد نکنه!ماچماچماچ

                                                                                                            پایان"

شکر خدا تا به امروز نگذاشتم سریالهای ماه رمضان رو ببینه. صبحها با برنامه کودک

میبینه یا میره کانون.عصرها هم بازی با کامپیوتر و....

هنوز واکسن مدرسه اش را نزدیم ولی بقیه کارهای سنجش اول ابتدایی را انجام دادیم.

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط مامان شیما

فاطمه و دوستان

در هفته ای که گذشت یکبار بخاطر کلاس من وتمرین فاطمه به قم امدیم وبخاطر مجلس عزاداری که داشتیم برگشتیم .اوه

البته وقتی فاطمه به یکی از آدمهایی که فکر میکرد خیلی فاطمه رو دوست داره وکارهای فاطمه براش مهمه  گفت ما بخاطر نمایش من رفتیم وبرگشتیم ، در نهایت سردی جواب شنید که: "کار بیخودی کردید."

البته برای بعضیها سخته که بفهمند چقدر اولین تجربه اجرا روی سن جلوی جمعیت برای یک کود ک شش ساله با این روحیه حساس مهمه ونباید پنج روز بین تمرین واجرایش فاصله بیفتد.خدا را شکر که ما میفهمیم.لبخند

عصر سه شنبه ،بیست و هشتم اردیبهشت ،جشن پایانی فاطمه برگزار شد.چشمک

من و فاطمه وبرادرش با هم رفتیم.همون مکان وهمون آدمها ،پذیرای همون مادرها بودند که 4 مهر بچه هاشون رو تحویل اونها داده بودند.

مهمترین وظیفه مجموعه کادر ایجاد آمادگی واشتیاق در بچه ها برای ورود به دبستان بود که خیلی خوب انجام دادند.تشویق

البته گاهی این فکر عوامانه به ذهنم میرسد که تلاشی که این مجموعه برای جلب رضایت مادری چون من میکرد ،تبلیغی بود برای انتخاب این دبستان.

چقدر این فکر به دل آدمهای بدبین میشینه ! عینک

اما من فکر میکنم به آدمهایی که اینطور دقیق و برنامه ریزی شده برای رسیدن به هدفی مشخص عمل میکنند بیشتر از کسانیکه چه از نظر هدف ،چه از نظر برنامه و امکانات ضعف دارند،میتوان اعتماد کرد.

در هر حال من تعصب خاصی ندارم و به نظر همسرم احترام میگذارم.

پسرها قرآن خواندند و مدیحه وسرود وکمی هم انگلیسی بلغور کردند.

یک نمایش طنز هم برای نشان دادن آشناییشان با کاراته اجرا کردند.در طول برنامه ،مربیها ،مرتب در حال تذکر دادن به پسرها بودند.من فکر میکنم مربی پیش دبستانی پسرها باید مرد وجوان باشد.مرد برای برخورد ی از جنس خودشان وجوان برای انرژی وشادابی روابط.

یک خانم مجری ویک آقای بازیگر هم دعوت شده بودند برای شاد کردن مراسم .قهقههمن که حسابی خندیدم.اما ظاهرا عذرشان خواسته شد ووسط کار رفتند.نمیدانم مادرها اعتراض کردند یا لودگی شان در شان برنامه نبود!!افسوس


برنامه بعدی اجرای حرکات ژیمناستیک توسط دخترهابود که البته به دلیل نرمی بدن (که کاملا تا میشدند!) ودور بودن من از سن،فقط صدای مربی را میشنیدم وحدث میزدم که چکار میکنند .مثلا چهار تا جوراب رنگ ووارنگ کوچک وبزرگ و کثیف وتمیز میدیدم ...خنده.ولی مطمئنم فاطمه اون جلو خوب دیده وآه کشیده که ای کاش منهم روی سن بودم.افسوس

اصل برنامه هم نمایش دخترها بود که ایکاش امکانات صوتی اجازه میداد و صدایشان را میشنیدیم. هرچند که من ومحمد جواد هم تا حدی حفظ شده بودیم.

صبح شد وفردارسید          خورشید ناز باز تابید        باز دوباره بچه ها          نشستند پشت میزها     علی آمد دریا کشید    آبی نداشت بیرنگ کشید.......

.فاطمه بالاخره تمام احساسش را باآن سارافن قرمز وبلوز وجوراب شلواری سفید  روی صحنه ریخت و فقط یک تعظیم هنرمندانه از یک بازیگر واقعی کم داشتخوشمزه


.سعی میکرد کاملا حرفه ای اسباب چهره و صدایش را متناسب با محتوا بکار گیرد.تشویقتشویقتشویق

استعدادش حرف ندارد. حیف که بازیگری نهایت پسندیده ای برای ما نیست.بازیگری فقط یک ابزار است برای اهداف بالاتریها.

جایزه هاداده شد.پایان نامه وعکس فارغ التحصیلی (!!!!!) و آلبوم عکش وجامدادی رومیزی وکلی شادی که فاطمه ودوستانش :کیمیا ونرگس وستایش و مبینا وماهک و...در آن غلت میخوردند.(درست نوشتم؟ )خنده

ومن ومحمد جواد هم لذت میبردیم. منکه دلم میخواست دوستانش به این زودی نرند و بیشتر بخندند و بدوند و شادی کنند. ولی ظاهرا مادرهای دیگر عجله داشتند و زود رفتند.یک عکس اختصاصی هم با خانم صفری که به طرز عجیبی مورد علاقه فاطمه هست انداختمقلب

راستی کارهای بچه ها رو هم در قالب نمایشگاه چیده بودند . آلبوم کارتها و مراحل رشد گیاه که من تهیه کرده بودم   وماسک گربه ای که سیدرضا درست کرده بود (هردو با کمک فاطمه) از مجموع کارهای فاطمه روی میز بود.

غروب شد.وقتی دیدم دوستان فاطمه رفتند یادم افتاد ما در این شهر غریبیم .مثل سه تا آدم غریب ،برگشتیم به خانه.افسوس

گلدان فاطمه سرحال شده بود ویک گل صورتی هم داده بود.آخر جشن برای خانم صفری توضیح دادم که فاطمه گلدان مورد علاقه اش را که خودش کاشته برای شما آورده ولی در راه کمی پژمرده شده.فردای آنروزگلدان را کادو کردم و فاطمه اونرو برای خانم صفری برد.لبخندقلب

 

 

 

درباره وبلاگ

24 ساله بودم که فاطمه را به دنیا اوردم .وشادی داشتن یک دختر وجودم را فرا گرفت...
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
صفحات جانبي
پيوند ها


قالب وبلاگ